طمع ذات انسان اقتصادی

طمع، ذات انسان اقتصادی

طمع ذات انسان اقتصادی

«طمع»، واژه‌ای است که بعد از دیدن فیلم «99 خانه» در ذهن هر انسانی از فرهنگ یک جامعه کاپیتالیستی و سرمایه‌گرا مثل آمریکا نقش می‌بندد. طمعی که این فیلم به خوبی از آن پرده برداشته است لایه‌های پنهان جامعه مادی‌گرای آمریکا را نشان می‌دهد و روشن می‌سازد که در یک جامعه‌ی سرمایه‌داری، ابعاد هویت اجتماعی و فرهنگی چگونه است؟

فیلم‌های زیادی در مورد بحران مالی آمریکا در سال 2007 و 2008 ساخته شده است؛ اما کمتر فیلمی از زاویه‌ی اجتماعی به این بحران نگاه کرده و آن را مورد بررسی قرارد داده است. در واقع در این فیلم سعی شده که به صورت کاملاً موشکافانه‌ای بحران مالی را نتیجه‌ی یک اشتباه فرهنگی و اقتصادی توأمان معرفی کند.

فیلم در بستر بحران مالی سال 2007 شکل گرفته است؛ بحرانی که پایه‌ی آن با سیاست ترویج وام‌های مسکن و ایجاد اوراق بهادار جدیدی تحت عنوان MBS یا «اوراق مشتقه با پشتوانه‌ی وام‌های رهنی» از سال 2002 گذاشته شد و با کاهش تدریجی ارزش پول آمریکا و عدم توانایی برخی از افراد در بازپرداخت بدهی وام‌هایشان به بحران گسترده‌ی سال 2007 منتج شد. سیاست کاهش نرح بهره وام بازار مسکن که توسط «آلن گرین‌اسپن» رئیس وقت فدرال رزرو در سال 2002 اعمال شده بود، باعث سرازیر شدن سرمایه‌های دولتی و غیردولتی به سمت این بازار شد که با این سیاست بازار کم‌ریسکی را برای سرمایه‌گذاران به وجود آورده بود. این شرایط باعث شد که حبابی در آمریکا شکل بگیرد با این فرض که مسکن باثبات‌ترین بازار حال حاضر آمریکاست. مردم و سرمایه‌داران به صورت دیوانه‌وار به سمت گرفتن وام مسکن روی آوردند و در این فرآیند خانه‌های خود را به تضمین بازپرداخت وام در اختیار بانک قرار دادند.

فیلم به زیبایی رفتار سه قشر را در این بحران و چگونگی برخورد با آن‌ها را به نمایش می‌گذارد:

  1. بانکداران
  2. مردم ورشکست شده
  3. دلالان سودجو

دلالان سودجو در طول فیلم تنها قصد دارند یک نکته را یادآوری کنند که همه ما بارها آن‌را شنیده‌ایم:

«همه‌چیز کالاست و هر چه که کالاست قیمت دارد.»

حتی احساسات، زندگی، محبت، سالمندان، خانواده، شرافت، انسانیت، محبت و…. نیز قیمت دارند و به سادگی با دلار کاغذی خرید و فروش می‌شوند.

شخصیت اصلی فیلم «دنیس نش»[1]، جوان سخت‌کوشی است که در جریان این بحران سرمایه خود را از دست ‌داده است و به همراه مادر و فرزند خود در خانه‌ای زندگی می‌کند که سالیان دراز با آن خاطره دارند؛ اما اکنون به دلیل عدم پرداخت اقساط وام بانکی، موعد تخلیه خانه فرا رسیده است. بانک به ریک و خانواده او 30 روز وقت داده است تا آن خانه را تخلیه کنند، اما دلال مسکنی بدهی آن‌ها را از بانک می‌خرد و در کمتر از چند روز حکم تخلیه آن‌ها را می‌گیرد تا خانه را صاحب شود.

او نماد قربانی سیستم سرمایه‌گرایی است که توسط صاحبان سیستم در ادامه فیلم تصاحب می‌شود و به سرباز این تفکر تبدیل می‌گردد.

طمع ذات انسان اقتصادی

تبدیل دشمن به فرمانبردار

دلال بازار مسکن و خریدار وام‌های دیرپرداخت یعنی «ریچارد کارور»[2] نماد یک آمریکایی سرمایه‌دار بی‌رحم است که در فیلم در قبال «دنیس» یک استراتژی غیرخودآگاه را اتخاذ می‌کند. او ابتدا با بیرون انداختن از خانه‌اش او را ضعیف می‌کند سپس تصاحبش می‌کند. تا جایی که «دنیس» حاضر می‌شود برای وی محتویات توالت یک خانه را پاک کرده و کاری را انجام دهد که کارمندان رسمی «کارور» هم حاضر به انجام آن نبودند.

کاری که «دنیس» به‌عنوان یک کارمند تأسیساتی شکست‌خورده انجام داد استراتژی اصلی یک فرد سرمایه‌دار آمریکایی است که، ابتدا دشمن را ضعیف می‌کنند سپس غلبه.

«ریچارد» در ادامه شروع به تربیت این فرد با قوانین سرمایه‌گرایی می‌کند و شگردهای خود را به «دنیس» می‌آموزد. او در تبیین روش کار خود بعد از برخورد با یکی از همین بدهکاران به «دنیس» می‌گوید:

ـ احساسی نباش. همشون یک داستان گریه‌آور دارند. ولی قانون قانونه[3] و تو هم باید طرف قانون باشی. باید آن‌قدر باهوش باشی تا بفهمی آخر این شرایط به کجا ختم میشه. پس محکم باش.

ریچارد از دنیس می‌خواهد در بیرون انداختن بدهکاران و تصاحب خانه‌ها دلش برای آن‌ها نسوزد؛ چراکه این قانون است و باید طرف قانون باشند. به‌درستی که این همان قانون سرمایه‌داری است که احساسات افراد هیچ‌جایگاهی ندارد.

«ریچارد» در سکانسی دیگر به ریک می‌گوید:

ـ من رادار هواشناسیم[4]. تو یه وام گرفتی و نتونستی پسش بدی. تصمیم خودت را بگیر چون در هر حال تو یه بازنده‌ای اما من در زمان بحران بیشتر از قبلش درمیارم. تو هم می‌تونی (مثل من) فقط باید به خودت دروغ نگی و از خودت سؤال بپرسی که چه اشتباهی مرتکب شدی که خانواده‌ات الآن تو مسافرخونه زندگی می‌کنند.

«دنیس» تحت تأثیر قرار می‌گیرد و در جواب می‌گوید:

ـ هرکاری از من بخواهی انجام می‌دهم. فقط کمک کن تا خانه‌ام را پس بگیرم.

ریچارد خانه را با سود 12% درصد یعنی تقریباً دو برابر سودی که باید به بانک می‌داد به ریک بازفروش می‌کند.

طمع ذات انسان اقتصادی

طمع و انسان

نقطه اوج آموزش‌های ریچارد به دنیس در هنگامی است که ریچارد از او می‌خواهد که  مسئولیت بیرون کردن مردم از خانه‌هایشان را بر عهده بگیرد و ریک که خود که زخم‌خورده این داستان است در پذیرفتن این کار تعلل می‌کند. ریچارد در آن صحنه تمام فلسفه کار خود و درواقع نظام سرمایه‌داری و  فرهنگ لیبرالیسم را بیان می‌کند:

ـ کدوم آدم عاقلی بیرون کردن مردم را به خانه‌دار کردن آن‌ها ترجیح می‌دهد؟!

تا سه سال پیش یه مشاور املاک ساده بودم. مردم را خانه‌دار می‌کردم و قیمت املاک را تخمین می‌زدم، کارم همین بود. در سال 2006 رابرت و ژولیا تنر (یکی از خانواده‌هایی که در این فیلم بی‌خانه می‌شوند) یه وام 30 هزارتایی برای ساختن تراس پشت خونشون گرفتند، که به هر صورت 25 سال بدون اون زندگی کردند.

چطوره وقتی داری می‌اندازی‌شون بیرون و تو صورتت تف می‌کنند از خودشون بپرسی چه فکری می‌کردند که وامی رو با امکان خرج شدن در محل دیگه دادن؟

بعد می‌تونی بری پیش دولت و بپرسی چرا تمام سیستم‌های نظارتی را برداشتند و عین این بچه‌های عقب افتاده یه گوشه نشستند؟

تو، تنر، بانک، دولت، تمام مالکین و سرمایه‌گذارها از اینجا تا چین زندگی منو به این کار بیرون انداختن مردم کشوندین.

اشراف‌زاده نیستم و از اول هم تو این کارم نبودم. بابام سقف خونه‌ها را تعمیر می‌کرد، فهمیدی؟ وسط ساختمان‌های در حال ساخت بزرگ شدم. می‌دیدیم که پدرخودشو درمیاره تا اینکه یه روز از سقف افتاد پایین. پرداختی بیمه عمرش را قبل این‌که بتونه یه ویلچر بخره قطع کردند. فکر کردی می‌ذارم این اتفاق برای من بیفته؟ فکر کردی آمریکا در سال2010 محل سگ به کارور می‌ذاره؟ یا نش؟

آمریکا به بازنده‌ها وام نمیده. آمریکا با حمایت از برنده‌ها بنا شده. با جمع‌کردن یک ملت از برنده‌ها برای برنده‌ها و به‌وسیله برنده‌ها بنا شده. از هر صد نفر فقط یک نفر سوار کشتی نجات می‌شود پسرم و بقیه بدبخت و بیچاره‌ها غرق می‌شوند. اما من غرق نمی‌شوم.

هدف «ریچارد» از بیان این دیالوگ‌های تاثیرگذار به «دنیس» تربیت یک «انسان اقتصادی» تمام‌عیار با تمام وجوه لیبرال‌سرمایه‌داری است. انسانی که تولیدکننده نیست و فقط با جابه‌جایی سرمایه سعی به درآوردن پول بیشتری دارد. این انسان اقتصادی هیچ خدمتی به جامعه نمی‌کند؛ بلکه مانند زالویی سعی در مکیدن شیره یک اقتصاد تولیدی و خدماتی را دارد.

در پایان، فیلم چهره‌ای نفرت‌انگیز از سرمایه‌داری القا می‌کند و حسی که انتقال می‌دهد حس انزجار از سیستمی است که مردم آمریکا را به این فلاکت و بدبختی انداخته است. ملتی که مظلومانه در طول فیلم نشان می‌دهد که از خانه‌هایشان بیرون می‌شوند و در طرف دیگر کسانی که مجبورند به خاطر پول از تمام انسانیت و احساسات خود بگذرند.

در یک کلام طوری نتیجه را منتقل می‌کند که با خود بگویی:

نفرین بر این اصل که

«همه‌چیز کالاست و هر چیز که کالاست قیمت دارد»


[1] Dennis Nash

[2] Rick Carver

[3] قانون رفتار سرمایه‌داری

[4] استعاره از این‌که هوای اقتصاد آمریکا می‌توانم پیش‌بینی کنم